چليــــــــپا
شاهنامه ، تاريخ زنده ي ايران

 شاهنامه ، تاريخ زنده ي ايران

«زبان داستان های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و راز است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد» . در این مقاله بر آنیم تا چهره نهانی و پر رمز و راز عده ای از شخصیت های بزرگ شاهنامه چون جمشید .......



ادامه مطلب...

ارسال شده در: پنجشنبه 26 خرداد1390 :: 20:20 :: توسط : محمد سعيد محموديان
به سامانم نمی‌پرسی

 به سامانم نمـــی‌پرسی نمـــی‌دانم چه سرداری

مرا می‌بینــــی وهر دم زیادت می‌کنــــی دردم
تو را می‌بینـــــم و میلــم زیادت می‌شود هر دم

 به سامانم نمـــی‌پرسی نمـــی‌دانم چه سرداری
به درمانم نمی‌کوشـــی نمی‌دانـــــی مگــر دردم

  نه راهست این که بگذاری مرا برخاک و بگریزی
گــــــذاری آرو بازم پــرس تا خاک رهت گـــردم

 ندارم دستت از دامـن بجـــز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گــــردی بگیــــــرد دامنت گردم
 
  فرورفت از غـم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
دمار از مــــن برآوردی نمــــی‌گــــــــویی برآوردم

   شبـی دل را به تاریکی ز زلفت باز مـی‌جستم
رخت مــی‌دیدم و جامی هلالی باز مـــــی‌خوردم

کشیـــــدم در برت ناگاه و شد در تاب گیســــویت
نهادم بر لبـــت لـــب را و جان و دل فــــــدا کردم

 تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده 
چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

شاه خوبانی


              ناگهان پـــرده برانداخـــــته‌ای يعنی چه؟        
      مست از خانه برون تاخــته‌ای يعنی چه؟

         زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب    
     اين چنيــن با همــه درساخته‌ای يعنی چه؟

            شاه خوبانی و منظــــور گدايان شـــده‌ای     
        قـــدر اين مرتبه نشناخــــته‌ای يعنی چه؟

           نه سر زلف خـــود اول تو به دستم دادی     
       بازم از پای درانـــــداخـــته‌ای يعنی چه؟

          سخنت رمز دهان گفت و کمـــر سر ميان      
       و از ميان تيـــغ به ما آخــته‌ای يعنی چه؟

              هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول        

      عاقبت با همــه کــج باخـــته‌ای يعنی چه؟


 حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
     
 خانه از غير نپرداخــــــته‌ای يعنی چه؟


ارسال شده در: پنجشنبه 11 فروردین1390 :: 23:47 :: توسط : محمد سعيد محموديان
شام آخر

شام آخـــــر

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد :مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.

سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند : دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده ام»

داوينچي با تعجب پرسيد كي ؟  :

- «سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم«!!!!

 پائولو کوئیلو



ارسال شده در: دوشنبه 23 اسفند1389 :: 16:21 :: توسط : محمد سعيد محموديان
پیر خطاپوش

پیــــر خطا پــوش

پیر ماگفت خطا بر قلم صنع نرفت       آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

این بیت از لسان الغیب حافظ شیرازی یکی از مناقشه برانگیزترین ابیات دیوان اوست . بزرگان زیادی به تفسیر و شرح این بیت پرداخته اند که هریک بر اساس شالوده ی فکری خود به نحوی در صدد تفسیر این بیت و توجیه شاعر بوده اند . در حقیقت مشکل از اینجا ظاهر می شود که مصرع اول بیت به خلقت جهان به احسن تقویم اشاره دارد ولی مصرع دوم خط بطلان برگفته ی پیشین می کشد  و ثنا و تمجید حافظ نصیب پیر روشن ضمیر خود می شود که به این خطای آفرینش به چشم اغماض می نگرد . برخی ازشارحین بر خوردی ارزشی و ایدئولوژیک با این بیت داشته اند  و به توجیه بیت و تبرئه ی حافظ از شائبه ی کفر بر آمده اند بدین گونه که: مرجع ضمیر « ش » در کلمه ی «خطاپوشش »را نه پیر بلکه خداوند می دانند و به این صورت خداوند خطا پوش است  و مشکل به طور کل حل شده و ابهامی باقی نمی ماند

ملا جلال الدین دوانی (قرن 9)  در شرح این بیت می گوید : « از مصرع این بیت چنین فهمیده می شود که خطایی نیست ومصرع دوم عکس آن را می گوید که خطایی هست و نظر پاک پیر آن را پوشیده است . جوابش این است که مراد از خطا خطائیست که در نظر قاصران (کوته بینان ) جلوه می نماید نه خطای واقعی . » از این نظر چنین بر می آید که پیر خطای این کوته بینان و سطحی نگران به خلقت جهان را پوشانده که ادعا می کنند خللی در نظم کاینات وجود دارد نه خطایی که بالفعل در جهان باشد و پیر با اغماض از آن بگذرد

سودی شارح معروف دیوان حافظ (متوفای 1000ق ) خطاپوشی را کنایه از انکار خطا می داند . و محمد دارابی ( قرن 11) می گوید :« آفرین بر نظر پاک خطاپوش پیر باد که خطای مارا پوشید ؛ یعنی نگذاشت که از ما این گمان خطا که : خطا برقلم صنع رفته  سربزند »

اما برخورد منصفانه و زیرکانه با این بیت را می توان از استاد بهاءالدین خرمشاهی در کتاب حافظ نامه ببینیم که با ایهام ظریفی که برای کل بیت قایل بوده، هم دل اهالی ادب و هنر را به دست آورده و هم طرفداران تبرّی حافظ از کفر را از خود نرنجانده است 

« معنی اول ، با لحن جد : آفرین بر نظر ژرف بین پیر که راه حل درستی برای مسئله ی خطا یافته و خطای سطحی نگران را بر طرف کرد»

«معنی دوم ، با لحن طنز : پیر ما اصولاً اهل مسامحه و آسان گیری است ... خودش را به سادگی می زد و می گفت هیچ عیب و علتی در کار نیست وخطاهای موجود را پرده پوشی می کرد»

اما اگر از این تفاسیر ارزشی بگذریم و با نقدی تاریخی و با نگاهی به طنز قوی و انتقادهای عصیانگرانه ی حافظ که در کل دیوان او مشهود است در درک معنی بیت بکوشیم وتعریف شعر غنایی را که نمونه ی بارز آن غزل است پیش چشم داشته باشیم دیگر به این تحلیل های پیچیده ی فلسفی و عرفانی  و کلامی نیازی نیست وهمچنین حافظ را از شائبه ی کفر رهانده ایم .

دوران حکومت شیخ ابواسحاق،ممدوح ادیب و خوش سیرت و خوش صورت ،سراسر شادکامی برای حافظ بود اما این دوران چندی نپایید و با یورش محمدمبارزالدین به شهر شیراز سلطنت ابو اسحاق در هم پیچیده شد و  تأسف و تأثر حافظ  را بر انگیخت . امیر پادشاهی تندخو و ستمکار و متعصب بود و حافظ چنین به فغان  می آید :

اگرچه باده فرحبخش و باد گل بیزست    به بانگ چنگ مخور باده که محتسب تیزست

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم        خمِ می دیــدم خــون در دل و پا در گل بود

تا اینکه شاه شجاع پدر ریاکارش را کور کرد و خود به جای او نشست و حافظ نیزمردم را بشارت می دهد که :

ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند        وز وی جهان برست و بت میگسار هم

دوران حکومت شاه شجاع دوباره آزادی و شادمانی را برای مردم به ارمغان آورد و حافظ نیز به مراد دیرینه خود رسید و غزل هایی چند در مدح این پادشاه خوش مشرب و هم مسلک خود سرود  :

  سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش   که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

اما گویا زمانی مورد سعایت حاسدان و مدّعیان قرار می گیرد و نظر لطف شاه شجاع از او بر می گردد و حافظ با این غزل غرا قصد دلجویی از او و زایل کردن کدورت و بر چیدن دام مدّعیان را دارد .

شعر با طنز لطیفی به صوفی ریاکار آغاز می شود همان کسانی که زبان برّا  و عصیانگر حافظ را خوش نداشتند و زمینه رنجش شاه شجاع را فراهم کردند  و قصد خونش را داشتند . دربیت چهارم به اذعان استاد خرمشاهی و دکتر معین منظور از شاه ترکان ، شاه شجاع  و منظور از سیاوش خود حافظ است . حافظ می گوید افراسیاب با سخن حاسدان سیاوش را کشت و خون او تا ابد بردامن بی شرمی شاه جاودان ماند  و با این بیت  به شاه شجاع  ندا می دهد هان تا نکنی .

اما طنز نقّادانه ی حافظ خطّ قرمزی  نمی شناسد مرزها را در می نوردد از صوفی و شاه گرفته تا نماز و روزه وسیله ای می شوند برای بیان افکار و اندیشه های او.  از رفتن ماه صیام ابراز شادمانی می کند وگر پیر مغان گوید سجاده به می رنگین . پس یک اندیشه ی شرعی چون خلل ناپذیر بودن جهان هم می تواند بستری برای طنز او باشد و در این بیت او تابو شکنی غیر منتظره ای نکرده است . هر گاه این مقدّسات آلت دست ریاکاران و متملقان قرار می گیرد وجامه ی مخملی می شود برای تزویر وپلکانی برای ترقی ؛ حافظ چاره ای نمی بیند جز اینکه جامه ازتن دونان بیرون کشد و پله در زیر پایشان بشکند .

در تعریف شعر غنایی به خصوص غزل داریم که شعر غنایی آیینه آلام و لذّات وتأثرات روحی و دوستی ها و عشق ها و ..... وگزارشگر احساسات شخصی شاعر است . این غزل هم زاده ی روزهایی است که شاعر نازک دل شیراز از هر سو مورد اتهام مدّعیان دروغین قرار دارد ؛ دوست و هم مشربش را با تضریب و ریا ازاو گرفته اند در چنین حالتی تنها یگانه ی هستی می ماند تا سنگ صبور و همدم درد او شود واز سر دوستی به این تنها گوش شنوا بگوید آیا خلق آدمهایی چنین و انسان نماهایی چون چنگیز و امیر مبارز الدین و ..... خطایی در نظم آفرینش نیست ؟ بااین وجود من این خطا را گر تو گویی به مصلحت است یا وسیله ی آزمایش انسان جفا کار می پذیرم و دم بر نمی آورم


صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد      ور نه اندیشـــه این کار فراموشش باد

 آن که یک جرعه می از دست تواند دادن    دست با شاهد مقصــود در آغوشش باد

 پیــر ما گفت خطا بر قلم صنـــع نرفت     آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

 شاه ترکان سخــن مدعیان می‌شنود      شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد

گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت     جان فدای شکرین پسته خاموشش باد

چشمم از آینه داران خط و خالش گشت     لبم از بوســه ربایان بر و دوشش باد

 نرگس مست نوازش کن مردم دارش    خـون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد

به غلامی تو مشـهور جهان شد حافظ

حلقـه بندگـــی زلف تو در گوشش باد

 



ارسال شده در: جمعه 6 اسفند1389 :: 23:23 :: توسط : محمد سعيد محموديان
ملا نصرالدين
ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي ازطلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه ی  نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

شرح حكايت 1 (دیدگاه اقتصادی)
ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي ، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند . «اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند»

شرح حکایت 2 (دیدگاه  اجتماعی) ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایان را تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پول را بدست می آورده است. «اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد«

شرح حکایت 3 (دیدگاه روانشناسی)

ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره  ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است . هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
 «اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »  
 
به نقل از سایت های طنز



ارسال شده در: جمعه 22 بهمن1389 :: 15:27 :: توسط : محمد سعيد محموديان
جرم

جـــــرم است!!!

همین که خسته زبیداد بوده ای جرم است
همین که عاشق و آزاد بوده ای جرم است

اصـالت از کـف مـا برد قـصّــــه ی غـم نان
همین که دلخوش اجداد بوده ای جـرم است

فرو رود مگـر اندیشـــه ی قلـم بــر سنـگ؟!
همین که تیشه ی فرهاد بوده ای جرم است

شکایت از کـه کنی؟ شِکـــوه را کجـا ببری؟!
همین که شاکی صیاد بـوده ای جـرم است

سکــوت میکنــی و دم نمیزنــی هــرگــز!!!
همین که در پی فریاد بوده ای جــرم است...!

 

تقدیم به مردم مبارز مصر...


سروده ی علی میرشمس (شیدا )



ارسال شده در: جمعه 22 بهمن1389 :: 14:17 :: توسط : محمد سعيد محموديان
در نیک و بد فرّه ی ایزدی

در نیک و بد فرّه ی ایزدی

گویا مطلب پیشین  را که در باب فرّه ی ایزدی یود  دوستانی نپسندیده بودند و اندیشه فرّه ی ایزدی  را ابتکار نیاکان ما دانسته بودند به این صورت که پادشاهان نماینده ای می شدند از جانب پروردگار و یک نماینده از جانب پروردگار نباید کار های بر خلاف پندار و کردار و گفتار نیک انجام دهد  و اگر پادشاهی بر خلاف نیکی عمل کند فرّه ی ایزدی از او خارج می شود . ایراد دیگری که گرفته بودند مربوط به  قضاوت ما درباره ی برخی از حاکمان و بخصوص حکومت صفوی است و مدعی است که : دوران صفوی با تمام کم و کاستی هایش بانی اعتلای فرهنگ و تمدن ایران است  و انتقادهای دیگری که به آن ها می پردازیم .

در مورد فرّه ی ایزدی  و حکومت خدا یا نماینده ی او بر بندگان تا وقتی که به صورت یک اندیشه است یا این تفکر پشتیبان پادشاهی عادل ومردم دوست است نمی توان ایرادی گرفت و شاید هم بسیار جذاب و  دلفریب باشد ولی زمانی که این اندیشه به فعلیّت در می آید و در خدمت حکام سلطه گر قرار می گیرد عواقبی بی نهایت دهشتناک به دنبال دارد . درست است که این اندیشه در طول تاریخ مانع قیام مردم آزادی خواه علیه بنیان ظلم نشده است ولی وسیله بوده است در دست حکام سلطه گر تا به کمک احساسات دینی توده ی مردم  به سرکوب هر چه شدید تر این قیام ها بپردازد ودر غالب مواقع هم مثمر ثمر بوده است .در دوره های بعد از اسلام این تفکر با عناوین دیگری به حیات خود ادامه می دهد و به پشتوانه ی چنین اندیشه ای و سوء استفاده از آیات قرآن است که حجاج ابن یوسف ثقفی نیز خود را برتر از خدا فرض کرده، فریاد بر می آورد:

«به خدا سوگند اطاعت من از اطاعت خدا واجب تر است زیرا خدا می گوید: (اتقوا الله مااستطعتم) که در آن استثنا است و خداوند گفته (واسمعوا و اطیعوا) ولی در آن استثنا نکرده است. پس اگر به کسی بگویم در این خانه وارد شو و وارد نشود، خون او بر من مباح است».

 واین تفکر که اگر پادشاهی بر خلاف نیکی عمل کند فره ی ایزدی از او دور می شود . باید بگویم آیا در سطری از کتاب چند هزار صفحه ای  تاریخ  ثبت گردیده است که  پادشاهی به سبب کاری ناشایست یا ظلمی که انجام داده و فرّه ی ایزدی  از او سلب شده  به اراده ی خود تخت حکومت را رها کند و قدرت را به کس دیگری که این موهبت الهی شامل او شده واگذار کند یا اینکه پس از گرفتار شدن به دست حاکمی خونخوارتر از خود ، به زور سر نیزه از اریکه ی قدرت پایین کشیده می شود و ما بعد از آن می نشینیم و چشمانمان را بر روی حقایقی که تاکنون به عمد بر آن بسته نگاه داشته بودیم می گشاییم که بله ! این حاکم خونخوار به سبب تمام جنایاتش فرّه ی ایزدی  از او گسست  و اینک در وجود این پادشاه عالی قدر حلول کرده است  و این دور باطل از نو شروع می شود .

امّا در باب حاکمان و حکومت ها ، حکومت یا نتیجه ی یک قرارداد است که همه ی افراد در تشکیل آن سهیم اند و منجر به یک حکومت دمکراتیک می شود و یا ناشی از قدرت بی رقیب عدّه ای معدود از افراد جامعه است  در این صورت حاکم سعی بر تداوم قدرت خود و حذف سایر مدعیان از صحنه ی سیاست است واین حذف مطلق ممکن نیست مگر با توسل به جنایت .  نمونه های از این حذف را در اواخر حکومت ساسانی (که طی چهار سال دوازده نفر به حکومت می رسند) و سراسر حکومت صفوی به وضوح می توان مشاهده کرد؛ قتل امام حسین خود نمونه ای بارز و بی شائبه از این حذف سیاسی است .

حاکمانی از این دست ممکن است کارهای خوبی انجام دهند اما وقتی شرایطی پیش آید که ذرّه ای از قدرت او را خدشه دار کنداز هیچ عمل وحشیانه ای دریغ نمی کنند : استالین شوروی را به اوج  پیشرفت و قدرت خود رساند ولی تاریخ ، قتل عام های درون حزبی وتیرباران مخالفان سیاسی او را فراموش نکرده است . نمونه دیگر آن شاه عباس صفوی است ؛شاهی که معمار بناهای بزرگ عام المنفعه چون پل و بازار و مسجد است وقتی شایعه ی تحرکات پسرش صفی میرزا را می شنود بی درنگ دستور قتل او را میدهد و چشمان دو پسر دیگرش را میل می کشد  واین روند فرزند کشی و برادر کشی تا جایی ادمه می یابد که در اواخر عهد صفوی مرد لایق وشایسته ای که بتواند زمام حکومت را به دست گیرد دیگر در دربار صفوی یا فت نمی شد. از شخصی که برای تثبیت قدرت خود چنین رفتار می کند نمی توان انتظار داشت عدالتی را که مدعی است ائمه ی معصومین به سپرده اند در سطح جامعه برقرار کند.

واینکه گفته اند حکومت صفوی بانی پیشرفت فرهنگ و تمدن ایران شده است .

حکومت چند صد ساله  صفویه کدام شاعرمبتکر واندیشمند خلاق را به جامعه معرفی کرده است ؟ بجز معدودی فقیه درباری که قرآن وحدیث را مطابق میل آنها تفسیر می کردند چه اندیشمندی در حمایت دربار صفوی توانسته است نکته ای به دانش بشری بیفزاید . این دوره ، تنها دوره ی رکود اندیشه و ابتکار و هنر تاریخ ایران است .   وجود معماری های  شهر اصفهان به خاطر صامت بودن ونیز هم سو بودن با سیاستهای آنها مجال ظهور یافته است . مگر همین سیاستهای یک سویه و متعصبانه ی آن ها نبود که خیل شاعران و دانشمندان این سرزمین را آواره ی هند وآسیای صغیر کرد؟

وآخر سخن اینکه خرد بزرگترین نعمتی است که خدا به انسان بخشیده است قدر این نعمت را بدانیم


منابع :

تاریخ مردم ایران ، زرین کوب -افسانه دولت ، ارنست کاسیرر - و سایتهای مختلف



ارسال شده در: پنجشنبه 14 بهمن1389 :: 12:50 :: توسط : محمد سعيد محموديان
فرّه ي ايزدي

از فرّه ي ايزدي تا مشيّت الهي

چند شب پيش يكي از شبكه ها فيلم دستگيري صدام را نشان داد. بعد از دستگيري كه با آن وضع خفّت بار روي داد و در آن شب تاريك صدام چشم به آسمان دوخته بود . در اين حال يكي از سربازان روبه صدام كرد و گفت :خوب به ستاره ها نگاه كن چون ديگر آن ها را نخواهي ديد .مي دانيد جواب صدام چه بود ؟ گفت من به ستاره ها نگاه نمي كنم ؛من به خدا نگاه مي كنم .

نظر شما در مورد اين جمله چيست ؟ آيا او ترسيده بود و از خدا كمك مي خواست ؟ آيا او به خاطر همه ي جنايت هايش از خدا طلب آمرزش مي كرد ؟

اين گفته بهانه اي شد تا بيشتر در اين معني تأمل كنم و باخود بگويم آيا صدام در سخت ترين لحظات هم به ياد خداست(؟) .

خير، اشتباه نكنيم. صدام هم چون اسلاف جنايتكارش براي سلطه گري خود مشروعيت الهي قايل بود . خود را نايب خدا مي دانست تا عراق و اسلام را به شكوه گذشته ي خود باز گرداند واين هدف ، هر جنايتي را در نظر او توجيه مي كرد .

براي توجيه اين معني بهتر است گفته ي زنده ياد دکتر مصطفي رحيمي ، انديشمند معاصر،را در اين زمينه بشنويم :

«سلطه گر هميشه درصدد است تا قدرت خود را به نحوي توجيه كند . كهن ترين توجيهي كه مي شناسيم [ و هنوز هم كهنه نشده است] توسل به سايه ي خداست . سلطه گر معتقد است فرّه ي ايزدي دارد وازاين رو حكمراني حقّ اوست. استالين بنا به رسالت تاريخي جنايت مي كرد ؛ يعني خود را مجري فرمان تاريخ مي دانست. هيتلر هم اشتياق خود به قدرت را چنين توجيه مي كند : من به فرمان قدرتي بالاتر عمل ميكنم . مشيّت الهي مرا فرا خوانده تا به ملت خود خدمت كنم »

مي بينيم كه صدام هم تا آخرين لحظه ادعاي رياست جمهوري عراق را دارد و باز مدعي است كه مردم اورا دوست دارند.

داستان هاي اساطيري وتاريخ ايران زمين مملو از چنين شاهان و فرمان رواياني است كه فرّه ي ايزدي داشته اند:

جمشيد خود را نه نايب خدا بلكه خدا مي نامد اسفنديار به بهانه ي گسترش دين بهي ودر حقيقت براي به دست آوردن تاج وتخت پادشاهي بر چين و توران مي تازد و به جنگ رستم پهلوان خوش نام ايران زمين مي رود . پادشاهان ساساني واشكاني فرّه ي ايزدي را در خون خود جاري وساري مي دانند وبراي اينكه خون آنها با خون مردم پست آلوده نشود ازدواج برادر با خواهر مرسوم مي شود . چنگيز خان مغول وقتي شهر بخارا را تصرف مي كند و مساجد را اسطبل اسبان خود قرار مي دهد به مردم مي گويد « اي قوم بدانيد كه شما گناهان بزرگ كرده ايد سبب آنكه من عذاب خدايم اگر شما گناهان بزرگ نكردتي ؛ خداي چون من عذاب بر سر شما نفرستادي »(تاريخ جهانگشا) نه اينكه چنگيز به گفته ي خود ايمان داشته باشد بلكه اين سخن براي مردمي كه قرن ها فرّه ي ايزدي بر آن ها حكومت كرده سخن به جايي است و مي تواند تاراج وخون ريزي هاي چنگيز را توجيه كند .

خلفاي عباسي و اموي خود را وارثان پيامبر مي خوانند تا حكومت خود را در نظر مردم مشروعيت ببخشند . اما بدتر و شنیع تر از همه ي اين ها سلاطين صفوي هستند. سلاطيني كه فرزندكشي وبرادركشي براي تصاحب تاج وتخت در بين آن ها امري عادي شده است خود را نايب امام زمان مي دانند و حتي ادعاي گفتگو با امام زمان را دارند اين انديشه ي امام زمانی را چنان در بين مردم تبليغ مي كنند كه جزيي لاينفك ازمذهب تشيّع مي شود . حال بر پادشاهي كه نايب امام زمان است و دستورات او را اجرا مي كند مي توان كوچك ترين نقدي وارد كرد؟ واين دستاويزي شد تا ساليانی دراز اين پادشاهان خود شيفته مردم را به اجبار قانع و ساكت كنند و امتثال از امام زمان پرده ي خوشرنگي بود كه بر جنايت هاي خود مي كشيدند ودستمالي كه دستان خونين خود را با آن پاك مي كردند .

واينك تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل


براي آگاهي بيشتر در اين زمينه عزيزان را به مطالعه ي دو كتاب سفارش مي كنم

1) تراژدي قدرت در شاهنامه ، مصطفي رحيمي

2) تشيع علوي تشيع صفوي ، دكتر علي شريعتي



ارسال شده در: پنجشنبه 14 بهمن1389 :: 1:20 :: توسط : محمد سعيد محموديان
« حافظ وساقی »

« حافظ وساقی »

بيستم مهرماه روز بزرگداشت حافظ بود حافظي كه حافظه ي ماست ،حافظ تاريخ و انديشه ي ايراني ،حافظِ صداقت و شجاعت و يكرنگيِ فراموش شده قوم آريايي . اگر به دیوان شاعران گذشته نگاهی بیندازیم برای هریک می توانیم کلید واژه هایی برگزینیم که می تواند راهنمای ما برای درک بیشتر اشعار ودر نهایت شناخت خود شاعرو اندیشه ی او باشد

يكي از واژه هايي كه در ديوان حافظ بسيار بكار رفته واز محبوترين چهره هاي ديوان اوست « ساقي » است واين چهره چنان براي او با ارزش و با اهميت است كه ديوانش را خطاب به او آغاز مي كند

« الا ايها الساقي ادر كاساً ونا ولها »

چرا چنين شخصيتي در نزد حافظ چنان پايگاهي پيدا مي كند كه گاه با معشوق ازليش برابرمي نشيند وهستيش را فداي يك كرشمه ی او مي كند؟

جز نقد جان به دست ندارم شراب كو ؟   کان نيز بر كرشمه ي ساقي كنم نثار

ساقي نماد صداقت ويكرنگي  است.  به مريدانش پاكي و راستي ميدهد  واز آنها نيز همين را مي طلبد در عصري كه ريا و تملق دامن ايرانيان را آلوده « نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود » حافظ دست به دامان ساقي مي شود تا بلكه با جام سحر آميزش ريا را به يك رنگي وتملق را به راستي وصداقت مبدل كند .

به فرموده استاد خرمشاهي حافظ اگر چه انسان كامل نبود  ولي كاملاً انسان بود ، انساني با پذيرش تمام صفات نيك بشري ،  حافظ اگر مصلح ترين شاعر زمان نباشد بي شك منتقدترين شاعر تاريخ ايران  است . بي پروا لب به انتقاد مي گشايد نيكي ها را مي ستايد پليدي و زشتي را نكوهش مي كند ، انتقاد را جايگزين انقياد ميكند .بر سالوسيان و علماي بي عمل مي تازد ورندان مست عافيت سوز را به جايگاهي مي رساند كه « عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست » . حافظ جزءِ معدود شاعران و انديشمنداني است كه صاحب مكتب است ،مكتب انسانيت وانسان دوستي ،انساني به دور از از غرايز حيواني آنچنان كه شايسته خلافت خدا بر زمين باشد .

بزرگي حافظ درعمق و گستردگي انديشه ي اوست هيچ دين و مذهب وعرفي ياراي محدود كردن او نيست..هر کس وهرچه را که مخالف انسانیتِ انسان باشد با تیغ تیز انتقاد در هم می کوبد حتی اگر مرد قدرتمند و مستبدی چون امیر مبارز الدین باشد . به بندگی پادشاه وقت نمی نازد   ؛ آزاده مرديست آزاد انديـش . نه عارف است ونه زاهد ، نه پايبند شريعت است ونه طريقت .

«سرم به دنيا وعقبي فرو  نمي آيد    تبارك ا.. ازين فتنه ها كه در سر ماست »

حافظ اگر چه گاه گاهي جانب حرمت فرو نگذاشته وبراي درامان ماندن از مكر زمانه و دولت احتساب پيشه «مي به زير خرقه وسجاده ي تقوي به دوش » خويشتن داري كرده؛ هيچگاه به حيله ونيرنگ و ريا مبتلا نگشته است .                           

 حافظا! مي خور ورندي كن وخوش باش ولي

دام تزويـــــــــر مكن چون دگــــــــران قرآن را »

اگر حافظ وشعرش ماندگار است همین است که شعرو اندیشه اش دغدغه ی انسان های همه ی اعصار را بیان می کند ؛ واین ویژگی همه ی شاهکارهای ادبی جهان است که دردها حسرت ها و امیدها و آرزوهای مردم را می شناسند . فردوسی و مولانا را در ضمیر جان داریم که آموزگاران ِشجاعت و صداقتند و عنصری و انوری را ازلوح حافظه سترده ایم که ستایشگران ِبی چون و چرای ِ قدرتند .

گویا امروز حافظ ومکتبش را به دست فراموشی سپرده ایم ؛ مصلحت اندیشی ورضایت طلبی از صاحب منصبان این بار با شدّت وگستردگی بیشتری جسم و جان مارا آلوده؛ رفتار و کردار وحتی اندیشه ی مارا سخت متأثر کرده است . به انقیاد خود می نازیم وانتقاد را بر نمی تابیم. با تمام دردها و حسرت ها حدیثی جز خوش باشی بر زبان نمی رانیم متملقان را عزیز می داریم و منتقدان را آنچنان که نباید ساکت می کنیم که« در کش زبان وپرده نگه دار ومی بنوش » .

ای کاش فقط واژه ها را به فراموشی می سپردیم، بار معنایی آن ها را تغییر نمی دادیم . امروز واژه ی خدمت نه آن است که بود خدمت پیر مغان و رند و میکده کجا و این کجا؟ عزیزانی انتقاد بی پروا  از مسئولان را دور از شان دانسته بودند ؛ امیدوارم که به خاطر حرمت باشد نه از سر خدمت .چرا که خدمت را اگر در معنی طاغوتی آن بگیریم رعایا در خدمت خداوندانند  واگر معنی انقلابی آن را متصور باشیم ؛ که اکنون شعار هر مسئول دون پایه و والا  مقامی است ؛ خدمت به مردم ستم کشـــــیده ایست که زخمِ تازیانه یِ ستمِ چند هزار ساله یِ طاغوتیان بر گرده ی آنان  هنوز چون زخم نا سوری سر وا می کند. بر این زخم نا سور نمک بپاشیم یا مرهم نهیم ؟!!

مگر گفته ی بزرگان را فراموش کرده ایم که :

دو چیز طیره ی عقل است دم فرو بستن  به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

مگر وقت گفتن فرا نرسیده است ؟مگر نیاز های شهرمان وانتظار دانش آموزمان را نمی بینیم ؟ این همه درد و نیاز را ببینیم و خاموش باشیم؟ زمان سخن گفتن است خاموش ننشینیم آنچه را که به هر دلیل ازما دریغ می دارند با شجاعت طلب کنیم که قناعت دنائت آورد .

اگر اندکی از شعار گرایی دور شویم وبه عمل برسیم . عافیت جویی را رها کنیم و عاقبت اندیش باشیم ؛ می بینیم که خدمت  نه برآوردن خواسته های قدرت بلکه در تحقق بخشیدن به آرزوهای همین دانش آموزی است که دهان باز کرده تا بلکه از معلمش جرعه ی دانش بنوشد وما به طمع آن گوهر موهوم این گنج عیان را تشنه کام به انتظار می نشانیم .

                          محمد سعيد محموديان



ارسال شده در: دوشنبه 20 دی1389 :: 13:48 :: توسط : محمد سعيد محموديان
استفهام انکاری

استفهام انكاري

(شیوه ی تشخیص استفهام انکاری)

         در علم معاني از فصاحت و بلاغت ِكلام سخن به ميان مي آيد . علما فصاحت را روشني و درستي كلام گرفته اند به طوري كه كلام با قواعد دستوري و معنايي زبان مغايرت نداشته باشد وكلام بتواند معني ومفهومي را كه نويسنده در ذهن دارد به مخاطب برساند .

         بلاغت به كار بردن هنري زبان است به نحوي كه بيشترين تأثير را بر مخاطب بگذارد ؛ يعني نويسنده از بين جملات هم معني جمله اي را بر گزيندكه موثرتر باشد تا بتواند مخاطب را با احساس دروني خود همراه كند .لازمه ي بلاغت فصاحت است . به همين جهت فصاحت و بلاغت دو بال ادبياتند ؛ بلاغت بدون فصاحت چون پرنده اي است كه يك بال آن شكسته و نمي تواند وافي به مقصود باشد .

        هدف غايي نوشته هاي ادبي تأثير بر مخاطب است ونويسنده از تمام شگردهاي خود استفاده مي كند تا اين تأثير گذاري به غايت خود برسد .  اين شگردها در اصطلاح شيوه هاي بلاغي خوانده مي شوند ؛ چون : تقديم وتأخير وحذف اركان جمله ، ايجاز و اطناب ، استفاده از جمله هاي انشايي ( عاطفي ، امري و پرسشي )به جاي جمله هاي صرفاً اخباري .

در علم معاني جمله ها به دو گونه ي خبري و انشايي تقسيم مي شوند . جمله ي خبري جمله اي است كه احتمال صدق كذب بر آن مي رود ؛ يعني سخن درست است يا نادرست ؛ مثال:

 بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد     باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد .»

 همان طور كه مي بينيد مي توان جمله ها را تكذيب كرد ؛ مثلأ چنين گفت: بلبل اصلأ رنجي نكشيده و گلي هم به دست نياورده است .

  ولي انشا سخني را گويند كه صدق و كذب نداشته باشد ؛ مثال :

        آيا دوباره گيسوانم را //در باد شانه خواهم زد ؟آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟// وشمعداني را // در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟  ( فروغ )

الهي سينه اي ده آتش افروز        در آن سينه دلي و آن دل همه سوز   (وحشي بافقي )

    مي بينيم كه در اين نوع جمله ها اصولأ درست ونادرست بودن مطرح  نيست.  زيرا احساسات وعواطف دروني خود را بيان مي كنيم و مضمون آنها اموري از قبيل امر و نهي آرزو و پرسش است .

           يكي از انواع شيوه هاي بلاغت استفاده از جملات پرسشي ( استفهام ) به جاي جملات خبري است . غرض اصلي از پرسش طلب خبر است  اما در حوزه ي ادبيات ، نه براي كسب خبر بلكه  براي تأثير كلام از جمله هاي پرسشي استفاده مي شود . از مخاطب جوابي را نمي خواهند . مقصود اصلي آن است كه مخاطب را به تفكر وتعمّق هرچه بيشتر در موضوع وادار كنند .در پرسش ادبي مقاصد متفاوتي از قبيل : نهي ، توبيخ ، تمنّي و آرزو ، طنز و تحقير ، تعجّب و حيرت  و .... نهفته است . دكتر شميسا در كتاب «معاني»جملات پرسشي را به 28 نوع تقسيم كرده است .براي جلوگيري از اطاله ي كلام و اينكه بحث براي دانش آموزان مفيد واقع شود بحث خود را به استفهام انكاري و استفهام تقريري (تأكيدي )محدود مي نماييم .

      در خود آزمايي درس سوم ادبيات فارسي سال دوم از دانش آموزان خواسته شده است كه  استفهام انكاري را در متن درس مشخص كنند. در حاليكه پيش از آن در اين مورد هيچگونه توضيحي داده نشده است و بيشتر دانش آموزان معني ومفهوم اين اصطلاح را نمي دانند .

استفهام انكاري چیست؟ : استفهام در لغت یعنی طلب فهم ، سوال كردن و پرسیدن؛ و استفهام انكاری یعنی سؤال كردنی كه جواب آن قرین به تكذیب و انكار باشد  .

مثال :  شب تاریك و بیم موج و گردابی چنین هایل       كجا دانند حالِ ما سبكباران ساحل‌ها؟ (حافظ)

   مقصود شاعر این بوده كه سبكباران ساحل‌ها حال ما را به هیچ وجه نمی‌فهمند، این جملۀ خبری منفی را در قالب پرسش آورده و به دنبال تكذیب سؤال است. یا:

    تو كز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون          كجا به كوی حقیقت گذر توانی كرد ؟ (سعدی)

  یعنی: معلوم است كه گذر نمی‌كنی، اصلاً و ابداً. جوابی كه معمولاً در ذهن مخاطب برای این گونه سوال شعری شكل می‌گیرد، این است كه: نه، چطور ممكن است؟ چنین چیزی امكان ندارد.

         توجه : در استفهام انكاري پرسش به صورت مثبت مطرح مي شود وجواب آن منفي است ؛ يعني هدف نويسنده اين است كه خواننده را به رد سخن و مطلب وادار و او را با خود همراه و هم عقيده كند  واگر جمله را به صورت خبري بياوريم جمله منفي مي شود ؛ مثلاً دو مثال بالا به اين صورت در مي آيند :

               سبكباران ساحل‌ها حالِ ما را  نمي دانند . 

                به كوی حقیقت نمي توانی گذر بكني .

    به شهر تو شير و نهنگ و پلنگ         سوار اندر آيند هر سه به جنگ؟   

                                                                    معلوم است كه سوار نمي آيند

  خلق چو مرغابيان زاده ز درياي جان       كي كند اين جا مقام مرغ كز آن بحر خاست؟

 استفهام تأكيدي كه دكتر شميسا از آن به عنوان استفهام تقريري ياد مي كند پرسشي است كه مخاطب به درستي و صحت قول گوينده اقرار مي كند . در اين نوع پرسش صورت سؤال منفي ذكر مي گردد و جواب مثبت است؛يعني با جواب بله مخاطب به درستي سخن اقرار مي كنيم وتأكيد مي كنيم كه حتماً چنين خواهد بود .

مثال : آيا نبايد اين كار را كرد (يعني حتماً بايد اين كار را كرد )

 آيا پايان همه مرگ نيست ؟ (يعني حتماً پايان همه مرگ است)

ساقي سيم ساق من گر همه درد مي دهد      كيست كه تن چو جامِ مي  جمله دهن نمي كند؟(حافظ)

پياده نديدي كه جنگ آورد      سر سر كشان زير سنگ آورد ؟ (شاهنامه)

آيا از سرزمين تو بود كه فرشتگان / سرودهاي صلح و شادي را براي چوپانان خواندند؟

نه آيا بايد شكر كني كه باز تو راكبي و او مركوب؟ (سيرت مولانا ،زرين كوب)


منابع:

۱) معاني ، دكترسيروس شميسا

۲) معاني وبيان ، دكترجليل تجليل

 



ارسال شده در: یکشنبه 5 دی1389 :: 18:44 :: توسط : محمد سعيد محموديان
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>
درباره وبلاگ
saeedmsm53@yahoo.com
 
 

قالب رنگارنگ