« حافظ وساقی »

« حافظ وساقی »

بيستم مهرماه روز بزرگداشت حافظ بود حافظي كه حافظه ي ماست ،حافظ تاريخ و انديشه ي ايراني ،حافظِ صداقت و شجاعت و يكرنگيِ فراموش شده قوم آريايي . اگر به دیوان شاعران گذشته نگاهی بیندازیم برای هریک می توانیم کلید واژه هایی برگزینیم که می تواند راهنمای ما برای درک بیشتر اشعار ودر نهایت شناخت خود شاعرو اندیشه ی او باشد

يكي از واژه هايي كه در ديوان حافظ بسيار بكار رفته واز محبوترين چهره هاي ديوان اوست « ساقي » است واين چهره چنان براي او با ارزش و با اهميت است كه ديوانش را خطاب به او آغاز مي كند

« الا ايها الساقي ادر كاساً ونا ولها »

چرا چنين شخصيتي در نزد حافظ چنان پايگاهي پيدا مي كند كه گاه با معشوق ازليش برابرمي نشيند وهستيش را فداي يك كرشمه ی او مي كند؟

جز نقد جان به دست ندارم شراب كو ؟   کان نيز بر كرشمه ي ساقي كنم نثار

ساقي نماد صداقت ويكرنگي  است.  به مريدانش پاكي و راستي ميدهد  واز آنها نيز همين را مي طلبد در عصري كه ريا و تملق دامن ايرانيان را آلوده « نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود » حافظ دست به دامان ساقي مي شود تا بلكه با جام سحر آميزش ريا را به يك رنگي وتملق را به راستي وصداقت مبدل كند .

به فرموده استاد خرمشاهي حافظ اگر چه انسان كامل نبود  ولي كاملاً انسان بود ، انساني با پذيرش تمام صفات نيك بشري ،  حافظ اگر مصلح ترين شاعر زمان نباشد بي شك منتقدترين شاعر تاريخ ايران  است . بي پروا لب به انتقاد مي گشايد نيكي ها را مي ستايد پليدي و زشتي را نكوهش مي كند ، انتقاد را جايگزين انقياد ميكند .بر سالوسيان و علماي بي عمل مي تازد ورندان مست عافيت سوز را به جايگاهي مي رساند كه « عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست » . حافظ جزءِ معدود شاعران و انديشمنداني است كه صاحب مكتب است ،مكتب انسانيت وانسان دوستي ،انساني به دور از از غرايز حيواني آنچنان كه شايسته خلافت خدا بر زمين باشد .

بزرگي حافظ درعمق و گستردگي انديشه ي اوست هيچ دين و مذهب وعرفي ياراي محدود كردن او نيست..هر کس وهرچه را که مخالف انسانیتِ انسان باشد با تیغ تیز انتقاد در هم می کوبد حتی اگر مرد قدرتمند و مستبدی چون امیر مبارز الدین باشد . به بندگی پادشاه وقت نمی نازد   ؛ آزاده مرديست آزاد انديـش . نه عارف است ونه زاهد ، نه پايبند شريعت است ونه طريقت .

«سرم به دنيا وعقبي فرو  نمي آيد    تبارك ا.. ازين فتنه ها كه در سر ماست »

حافظ اگر چه گاه گاهي جانب حرمت فرو نگذاشته وبراي درامان ماندن از مكر زمانه و دولت احتساب پيشه «مي به زير خرقه وسجاده ي تقوي به دوش » خويشتن داري كرده؛ هيچگاه به حيله ونيرنگ و ريا مبتلا نگشته است .                           

 حافظا! مي خور ورندي كن وخوش باش ولي

دام تزويـــــــــر مكن چون دگــــــــران قرآن را »

اگر حافظ وشعرش ماندگار است همین است که شعرو اندیشه اش دغدغه ی انسان های همه ی اعصار را بیان می کند ؛ واین ویژگی همه ی شاهکارهای ادبی جهان است که دردها حسرت ها و امیدها و آرزوهای مردم را می شناسند . فردوسی و مولانا را در ضمیر جان داریم که آموزگاران ِشجاعت و صداقتند و عنصری و انوری را ازلوح حافظه سترده ایم که ستایشگران ِبی چون و چرای ِ قدرتند .

گویا امروز حافظ ومکتبش را به دست فراموشی سپرده ایم ؛ مصلحت اندیشی ورضایت طلبی از صاحب منصبان این بار با شدّت وگستردگی بیشتری جسم و جان مارا آلوده؛ رفتار و کردار وحتی اندیشه ی مارا سخت متأثر کرده است . به انقیاد خود می نازیم وانتقاد را بر نمی تابیم. با تمام دردها و حسرت ها حدیثی جز خوش باشی بر زبان نمی رانیم متملقان را عزیز می داریم و منتقدان را آنچنان که نباید ساکت می کنیم که« در کش زبان وپرده نگه دار ومی بنوش » .

ای کاش فقط واژه ها را به فراموشی می سپردیم، بار معنایی آن ها را تغییر نمی دادیم . امروز واژه ی خدمت نه آن است که بود خدمت پیر مغان و رند و میکده کجا و این کجا؟ عزیزانی انتقاد بی پروا  از مسئولان را دور از شان دانسته بودند ؛ امیدوارم که به خاطر حرمت باشد نه از سر خدمت .چرا که خدمت را اگر در معنی طاغوتی آن بگیریم رعایا در خدمت خداوندانند  واگر معنی انقلابی آن را متصور باشیم ؛ که اکنون شعار هر مسئول دون پایه و والا  مقامی است ؛ خدمت به مردم ستم کشـــــیده ایست که زخمِ تازیانه یِ ستمِ چند هزار ساله یِ طاغوتیان بر گرده ی آنان  هنوز چون زخم نا سوری سر وا می کند. بر این زخم نا سور نمک بپاشیم یا مرهم نهیم ؟!!

مگر گفته ی بزرگان را فراموش کرده ایم که :

دو چیز طیره ی عقل است دم فرو بستن  به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

مگر وقت گفتن فرا نرسیده است ؟مگر نیاز های شهرمان وانتظار دانش آموزمان را نمی بینیم ؟ این همه درد و نیاز را ببینیم و خاموش باشیم؟ زمان سخن گفتن است خاموش ننشینیم آنچه را که به هر دلیل ازما دریغ می دارند با شجاعت طلب کنیم که قناعت دنائت آورد .

اگر اندکی از شعار گرایی دور شویم وبه عمل برسیم . عافیت جویی را رها کنیم و عاقبت اندیش باشیم ؛ می بینیم که خدمت  نه برآوردن خواسته های قدرت بلکه در تحقق بخشیدن به آرزوهای همین دانش آموزی است که دهان باز کرده تا بلکه از معلمش جرعه ی دانش بنوشد وما به طمع آن گوهر موهوم این گنج عیان را تشنه کام به انتظار می نشانیم .

                          محمد سعيد محموديان

استفهام انکاری

استفهام انكاري

(شیوه ی تشخیص استفهام انکاری)

         در علم معاني از فصاحت و بلاغت ِكلام سخن به ميان مي آيد . علما فصاحت را روشني و درستي كلام گرفته اند به طوري كه كلام با قواعد دستوري و معنايي زبان مغايرت نداشته باشد وكلام بتواند معني ومفهومي را كه نويسنده در ذهن دارد به مخاطب برساند .

         بلاغت به كار بردن هنري زبان است به نحوي كه بيشترين تأثير را بر مخاطب بگذارد ؛ يعني نويسنده از بين جملات هم معني جمله اي را بر گزيندكه موثرتر باشد تا بتواند مخاطب را با احساس دروني خود همراه كند .لازمه ي بلاغت فصاحت است . به همين جهت فصاحت و بلاغت دو بال ادبياتند ؛ بلاغت بدون فصاحت چون پرنده اي است كه يك بال آن شكسته و نمي تواند وافي به مقصود باشد .

        هدف غايي نوشته هاي ادبي تأثير بر مخاطب است ونويسنده از تمام شگردهاي خود استفاده مي كند تا اين تأثير گذاري به غايت خود برسد .  اين شگردها در اصطلاح شيوه هاي بلاغي خوانده مي شوند ؛ چون : تقديم وتأخير وحذف اركان جمله ، ايجاز و اطناب ، استفاده از جمله هاي انشايي ( عاطفي ، امري و پرسشي )به جاي جمله هاي صرفاً اخباري .

در علم معاني جمله ها به دو گونه ي خبري و انشايي تقسيم مي شوند . جمله ي خبري جمله اي است كه احتمال صدق كذب بر آن مي رود ؛ يعني سخن درست است يا نادرست ؛ مثال:

 بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد     باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد .»

 همان طور كه مي بينيد مي توان جمله ها را تكذيب كرد ؛ مثلأ چنين گفت: بلبل اصلأ رنجي نكشيده و گلي هم به دست نياورده است .

  ولي انشا سخني را گويند كه صدق و كذب نداشته باشد ؛ مثال :

        آيا دوباره گيسوانم را //در باد شانه خواهم زد ؟آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟// وشمعداني را // در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟  ( فروغ )

الهي سينه اي ده آتش افروز        در آن سينه دلي و آن دل همه سوز   (وحشي بافقي )

    مي بينيم كه در اين نوع جمله ها اصولأ درست ونادرست بودن مطرح  نيست.  زيرا احساسات وعواطف دروني خود را بيان مي كنيم و مضمون آنها اموري از قبيل امر و نهي آرزو و پرسش است .

           يكي از انواع شيوه هاي بلاغت استفاده از جملات پرسشي ( استفهام ) به جاي جملات خبري است . غرض اصلي از پرسش طلب خبر است  اما در حوزه ي ادبيات ، نه براي كسب خبر بلكه  براي تأثير كلام از جمله هاي پرسشي استفاده مي شود . از مخاطب جوابي را نمي خواهند . مقصود اصلي آن است كه مخاطب را به تفكر وتعمّق هرچه بيشتر در موضوع وادار كنند .در پرسش ادبي مقاصد متفاوتي از قبيل : نهي ، توبيخ ، تمنّي و آرزو ، طنز و تحقير ، تعجّب و حيرت  و .... نهفته است . دكتر شميسا در كتاب «معاني»جملات پرسشي را به 28 نوع تقسيم كرده است .براي جلوگيري از اطاله ي كلام و اينكه بحث براي دانش آموزان مفيد واقع شود بحث خود را به استفهام انكاري و استفهام تقريري (تأكيدي )محدود مي نماييم .

      در خود آزمايي درس سوم ادبيات فارسي سال دوم از دانش آموزان خواسته شده است كه  استفهام انكاري را در متن درس مشخص كنند. در حاليكه پيش از آن در اين مورد هيچگونه توضيحي داده نشده است و بيشتر دانش آموزان معني ومفهوم اين اصطلاح را نمي دانند .

استفهام انكاري چیست؟ : استفهام در لغت یعنی طلب فهم ، سوال كردن و پرسیدن؛ و استفهام انكاری یعنی سؤال كردنی كه جواب آن قرین به تكذیب و انكار باشد  .

مثال :  شب تاریك و بیم موج و گردابی چنین هایل       كجا دانند حالِ ما سبكباران ساحل‌ها؟ (حافظ)

   مقصود شاعر این بوده كه سبكباران ساحل‌ها حال ما را به هیچ وجه نمی‌فهمند، این جملۀ خبری منفی را در قالب پرسش آورده و به دنبال تكذیب سؤال است. یا:

    تو كز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون          كجا به كوی حقیقت گذر توانی كرد ؟ (سعدی)

  یعنی: معلوم است كه گذر نمی‌كنی، اصلاً و ابداً. جوابی كه معمولاً در ذهن مخاطب برای این گونه سوال شعری شكل می‌گیرد، این است كه: نه، چطور ممكن است؟ چنین چیزی امكان ندارد.

         توجه : در استفهام انكاري پرسش به صورت مثبت مطرح مي شود وجواب آن منفي است ؛ يعني هدف نويسنده اين است كه خواننده را به رد سخن و مطلب وادار و او را با خود همراه و هم عقيده كند  واگر جمله را به صورت خبري بياوريم جمله منفي مي شود ؛ مثلاً دو مثال بالا به اين صورت در مي آيند :

               سبكباران ساحل‌ها حالِ ما را  نمي دانند . 

                به كوی حقیقت نمي توانی گذر بكني .

    به شهر تو شير و نهنگ و پلنگ         سوار اندر آيند هر سه به جنگ؟   

                                                                    معلوم است كه سوار نمي آيند

  خلق چو مرغابيان زاده ز درياي جان       كي كند اين جا مقام مرغ كز آن بحر خاست؟

 استفهام تأكيدي كه دكتر شميسا از آن به عنوان استفهام تقريري ياد مي كند پرسشي است كه مخاطب به درستي و صحت قول گوينده اقرار مي كند . در اين نوع پرسش صورت سؤال منفي ذكر مي گردد و جواب مثبت است؛يعني با جواب بله مخاطب به درستي سخن اقرار مي كنيم وتأكيد مي كنيم كه حتماً چنين خواهد بود .

مثال : آيا نبايد اين كار را كرد (يعني حتماً بايد اين كار را كرد )

 آيا پايان همه مرگ نيست ؟ (يعني حتماً پايان همه مرگ است)

ساقي سيم ساق من گر همه درد مي دهد      كيست كه تن چو جامِ مي  جمله دهن نمي كند؟(حافظ)

پياده نديدي كه جنگ آورد      سر سر كشان زير سنگ آورد ؟ (شاهنامه)

آيا از سرزمين تو بود كه فرشتگان / سرودهاي صلح و شادي را براي چوپانان خواندند؟

نه آيا بايد شكر كني كه باز تو راكبي و او مركوب؟ (سيرت مولانا ،زرين كوب)


منابع:

۱) معاني ، دكترسيروس شميسا

۲) معاني وبيان ، دكترجليل تجليل