شاهنامه ، تاريخ زنده ي ايران

چکیده :

              «در قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری نمی توان فقط به ظاهر داستانها بسنده کرد.زبان داستان های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و راز است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد . » در این مقاله بر آنیم تا چهره نهانی و پر رمز و راز عده ای از شخصیت های بزرگ شاهنامه چون جمشید ، ضحاک ، رستم ، اسفندیار  را بررسی کرده و رازهایی که در رفتار و کنش و واکنش هر یک ازاین شخصیتها در مواجهه با نیروی خارجی وجود دارد ارزیابی کنیم ونمود های امروزی آن را باز بشناسیم

حکیم فردوسی خود توصیه می کند:

تو این را دروغ و فسانه مدان       به یکسان روش در زمانه مدان 
از او هر چه اندر خورد با خرد       دگر بر ره رمز معنی برد

مقدمه :

   هزار سال قبل مردي بزرگ كتابي به جهانيان عرضه كرد كه شاهكاري در تاريخ ادب ايران وجهان شد . اثري آنچنان عظيم كه از باد و باران نيابد گزند . شاهنامه داستان نبردها ،كين خواهي ها ، فراز و فرودهاي پهلواناني است كه تاريخ اسطوره اي ايران را مي سازند . جنگ هاي شاهنامه جنگ نژادي نيست؛جنگ سياه و سفيد ،مسلمان و كافر، عرب و عجم نيست ؛جنگ نيكي و بدي است .

دكتر محمد علي اسلامي ندوشن پژوهشگر معاصر در توصیف شاهنامه و خالق بی نظیرش داد سخن را چنین زیبا داده است

 « هر ملت بزرگ باستاني ، براي دوران تكوين خود حماسه اي دارد كه بايد به دست شاعري زبردست زايانده و پرورده شود تاريخ مضبوط ، از روح و آب و رنگ بي بهره است ؛ گردو خاك قرون برخود دارد؛ به عالم مردگان متعلق است . امّا حماسه ، تاريخ زنده است ؛ نماينده روح ملتي است كه هنوز نمرده است. پهلوانان حماسه شعله ي مرموز حيات جاودان يك قوم را در خود دارند » 

شاهنامه، حافظ راستین سنت های ملی وسند هویت قوم ایرانی است. شایداگر شاهنامه نبود بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ پر بار ایران زمین در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.اهمیت« شاهنامه فقط در جنبه ادبی آن نیست و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای حماسی خارق العاده  باشد، تبارنامه ای است که ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملت کهن ایران دارد.» هر یک از شخصیت ها و پهلوانان شاهنامه نماد یکی از این آرزوهایی هستند که در طی سالیان دراز قوم ایرانی برای اعتلای تاریخ خود سینه به سینه به فرزندان خود گفته اند. این چنین آرزوهایی و نمود بخشیدن به آنها در روایات مذهبی بعد از اسلام هم به صورت منجی نمود پیدا می کند.

    اهميّت شاهنامه و برتري آن بر حماسه هاي اروپايي

اهميّت شاهنامه و برتري آن بر حماسه هاي اروپايي در شخصيت پهلوانان و انگيزه و علل جنگ ها نهفته است . پهلوانان در شاهنامه اگر چه از هم نوعان خود برترند اما نقشي كاملاً زميني و عادي دارند. بنابراين چنين پهلواناني براي انسان امروزي به قبول نزديك ترند تا پهلوانان اروپايي كه شخصيت دوگانه ي زميني-آسماني دارند ؛ يعني حاصل ازدواج الهه اي با انسان هستند وهم بدين جهت است كه بازيچه ي كين خواهي و ستيز بين الهه هاي مختلف قرار مي گيرند.  در اكثر حماسه هاي اروپايي  «زن» در محور جريانات ومسبب بروز جنگهاست . در حماسه هاي ايلياد و اديسه نبرد بر سر زناني صورت مي گيرد كه يكي به شوي خود خيانت مي كند (ايلياد) وديگري با تحمل همه ي مشقت ها به او وفادار مي ماند (اديسه) . ديگر حماسه هاي غربي هم از اين ويژگي مبرا نيستند. اما در حماسه هاي ايراني نبرد بر سر دفاع از وطن ، پاس داشت نيكي و انتقام خون بي گناهاني چون سياوش و ايرج صورت مي گيرد.
    از تأثيرشگرفي كه بر آثار شاعران و نويسندگان بعد از خود كه هر يك به نوعي از داستانها ، ساخت و انتخاب واژگان اين كتاب بهره ها برده اند بگذريم .شاهنامه كتاب زندگي است كه بيشتر از هر اثر ديگري در قرن حاضر مي توان آن را با واقعيت زندگي تطبيق داد در كلاسهاي درس هميشه اين را به دانش آموزان گفته ام كه ممكن است داستان ها و شخصيت هاي شاهنامه واقعيت نداشته باشند اما حقيقت زندگي ايرانيان را با تصويري روشن به ما مي نماياند و روح و منش شخصيت ها و قهرمانان چه ايراني و چه غير ايراني آن چنان پرورده شده است كه هنوز زوايايي از روح اين قهرمانان مورد تحليل  اديبان و روانشناسان قرارمي گيرد .    

 جمشيد و فرّه ی ایزدی

جمشيد تا زماني كه فرّه ي ايزدي با اوست با قدرت حكمراني مي كند. مردم اورا دوست دارند وبسیاری از پیشه ها را به مردم می آموزد اما « منی چون بپیوست با کردگار     شکست اندر آورد و برگشت کار» وقتي دين و سياست را در هم مي تند وادعاي خدايي مي كند ؛(مرا خواند باید جهان آفرین) فرّه ی ایزدی که پشتیبان شاهان عادل ودادگر است از او مي گسلد و ضحاك كه نماد خوي اهريمني است براو چيره مي شود و او را با ارّه به دو نيم مي كند تا دين و سياست را كه دو مقوله ي نا همگونند  بار ديگر از هم سوا كند .

ضحاک ماردوش

        ایرانیان که از ستم های جمشید، پادشاه ایران زمین به ستوه آمده بودند به سراغ ضحاک رفته و او را   به شاهی می پذیرند. با بوسه ی ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ابلیس به دست یاری او آمده و می‌گوید که باید در هر روز مغز سر دو جوان را به مارها خوراند تا گزندی به او نرسد .

    ماراني كه بر دوش ضحاك رسته اند نماد خوي اهريمني و ددمنشيند ؛ خوراكشان مغز سر جوانان است . حال چرا مغز ؟و چرا جوانان؟ مغز جايگاه تفكر و تعقل است و مغز جوانان  پرشورتر و پوياتر ؛ پس چه بهتر اين نيروي بالقوه كه مي تواند تهديدي خطرناك براي هر حكومت مستبدي باشد از ميان بر چيده شود .

اكنون حكومت هاي مستبد با شيوه هايي نوين چون مواد مخدر و برنامه هاي رايانه اي و تلويزيوني اين ميراث به جا مانده از ضحاك را همچنان حافظ امنيت و بقاي خود مي دانند .

کاوه پهلوانی از جنس رعیّت

کاوه ، آهنگر ساده و شجاعی که برای دادخواهی به کاخ ضحاک رفته بود. درمیان بزرگانی که برای گواهی نیکی های ضحاک جمع شده بودند فریاد بر می آورد:

« یکی بی زیان مرد آهنگرم          زشاه آتش آید همی بر سرم

شماریت با من بباید گرفت           بدان تا جهان ماند اندر شگفت

مگر کز شمار تو آید پدید          که نوبت به فرزند من چون رسید»

- ضحاک فرمان می‌دهد تا فرزند او را آزاد کنند و از کاوه می‌خواهد تا او نیز آن گواهی را مُهر کند. کاوه نامه را پاره کرده و به زیر پا می‌اندازد و بیرون می‌رود. 

کاوه وقتی از بارگاه ضحاک بیرون می‌آید چرم آهنگریش را بر سر نیزه‌ای می‌کند و مردم را گرد خودجمع می‌کند و به سوی فریدون می‌رودند.این در جهان نخستین بار بود که پرچم به دست گرفته شد تا دوستان از دشمنان شناخته شوند.سر انجام با رستاخیزکاوه ی آهنگر و فریدون، ضحاک ، دستگیر و در دماوند زندانی گردید.

   قيام كاوه وجنگ فريدون و ضحاك نمود هايي كاملاً امروزي دارند . آتش قيام بر ضد ضحاك را مردي ساده از جنس رعيت شعله ور مي كند وآنگاه بزرگان بدو مي پيوندند . نمونه ي آن را امروز در تمام كشورها ي عربي به وضوح مي بينيم . توصيف ها وتصويرهايي كه فردوسي از قيام مردم عليه ضحاك نشان مي دهد تصويرهايي كاملاً امروزيند كه در تمام انقلاب هاي دو قرن اخير جهان ديده ايم . شركت عموم مردم در قيام و دفاع از شهر با سنگ وخشت تا چندين قرن بعد از سرودن شاهنامه هم نمود واقعي نمي يابد اما در قرن حاضر چنين چيزي تصويري عادي از قيام مردم بر ضد حكام ديكتاتور است . اين چنين تصاويري است كه هرچه بيشتر فردوسي و شاهنامه را به ما و زمان ما نزديك تر مي كند .

رستم پهلوان محبوب شاهنامه

    اما پهلوان بزرگ شاهنامه ومحبوب فردوسي «رستم» است . رستم نام آورترین چهرهٔ اسطوره‌ای در شاهنامه و به تبع آن برترین چهرهٔ اسطوره‌ای ادبیات ایران است. او فرزند زال و رودابه است و تبار پدری رستم به گرشاسپ (پهلوان اسطوره‌ای و چهرهٔ برتر اوستا) و از طریق گرشاسپ به جمشید می رسد.رستم  نماد ملّت ايران و جلوه گاه آمال واميدهاست . هم اوست كه لقب تاج بخش مي گيرد ؛ كسي كه حافظ تاج وتخت كياني و با نقشي والاتر و مردمي تر مدافع ايران و حقوق مردم است . سردار حلقه به گوش دربار نيست ؛ هر جا كه بخواهد ذره اي از حيثيت و آزادگي او را لكه دار كند بر شاه مي تازد . چنين حالتي را در يورش اسفنديار به سيستان كه قصد به اسارت گرفتن او را دارد مي بينيم ودر هنگام مرگ سياوش  بي اذن شاه به شبستان كاووس وارد مي شود وسودابه را كه محبوب شاه است و رستم اورا در مرگ سياوش مقصر مي داند بي درنگ به بادافره گناهانش مي كشد . هيچكس جز رستم ياراي چنين گستاخي نيست واين نافرماني وگستاخي را به پشتيباني مردم دارد .

« نبردهای رستم اغلب جنبه‌ی مأموریت دارند، یعنی دشمنی نیرومند به ایران حمله می‌کند یا بحرانی پیش می‌آید و از رستم خواسته می‌شود پا به میدان مبارزه بگذارد. گاهی پادشاه، رستم را مأمور انجام کاری و مبارزه‌ای می‌کند، گاهی زال، و گاهی ضرورتی دیگر؛ به بیان دیگر، ضرورتی که جوهره‌ی آن دفاع است، رستم را به میدان مبارزه می‌کشاند؛ دفاع از کشور، پادشاه، نام و نشان فردی و خانوادگی و مانند آن.»

*تورانیان، اغلب آن‌گاه که رستم حضور ندارد برای حمله به ایران از فرصت استفاده می‌کنند.همچنانکه غیبت رستم باعث ناامیدی سپاه ایران می‌شود؛ حضورش رعب و وحشت در دل تورانیان می اندازد به گونه‌ای که به عنوان آخرین تکیه‌گاه از او استمداد می‌طلبند. حضور رستم در تمام میدان‌ها پیروزی را نصیب سپاه ایران می‌کند.

     رستم هیچ استمدادی از جانب ایرانیان را بی‌پاسخ نگذاشته و در تمام موارد برای مبارزه با دشمن و دفاع از ایرانیان اقدام کرده‌است. گفتیم رستم نماد ملت ایران است و شکست ناپذیری او آرزوی دیرینه ملت ایران. حمایت او از ایران و جان نثاریش در تمام طول تاریخ برای ایرانیان سرمشق راه بوده است چناکه ایرانیان هرگز در دفاع از ملت و وطن خود کوتاهی نکردند حتی اگر تحت سلطه ی پادشاهانی ستمگر بوده باشند در قرون معاصر جنگ با کشورهای متجاوز روس و انگلیس ودر چند سال گذشته با یورش حزب بعث این گفته را به اثبات رسانده اند

اسفندیار و دین بهی

         اسفندیار پسر گشتاسب شاه کیانی است . زردشت در زمان حکومت گشتاسب ظهور می کند وپادشاه کیانی دعوت او را به دین جدید می پذیرد . زردشت اسفندیار را به عنوان مبلغ دین نو پای خود بر می گزیند و او را در آب حیات شستشو می دهد وبه این طریق رویین تن می شود یعنی هیچ سلاحی بر او کارگر نیست اما اسفندیار در هنگام فرورفتن در آب چشمانش را می بندد و آب بدان ها نمی رسد ؛ بدین ترتیب چشمانش ضربه پذیر می مانند. اسفندیار پهلوان بزرگی است هم هفت خان را طی کرده که از این لحاظ با رستم برابری می کند و هم مبلغ دین نوپای زردشت است و در راه دین «بهی»جانفشانی ها کرده واین امتیازات چهره ای مقبول به داده است اما هوس تاج وتخت اورا به راهی می کشاند که نباید. گشتاسب که از آینده ی شوم پسرش خبر دارد (چراکه پیشگویان گفته اند: ورا هوش در زابلستان بود) وعده ی تاج شاهی را پس از به بند کشیدن رستم به او می دهد و برای تحریک او و سر سپردن به نیرنگ شومی که ترتیب داده است چنین می گوید:

نبینم کنون دشمنی در میان             نه در آشکارا نه اندر نهان

به گیتی نداری کسی را هَمال              مگر پرهنر نامور پورِ زال

 او برای تصاحب منصب شاهی به سیستان می رود تا رستم را دست بسته به دربار ببرد . رستمی که نسل در نسل مدافع و محافظ تاج پادشاهان کیانی بوده اند و اسفندیار خود به آن اذعان دارد.  رستمی که در هیچ تجاوزی پشت شاه و ایرانیان را خالی نگذاشته است . اینک مطمع هوسی شوم گشته که گریز و گزیری از آن نیست جز تسلیم وخفت یا جنگ و نابودی، و او جنگ و نابودی را به جان می خرد؛ چرا که نام رستم نام یک شخص نیست که او بتواند آن را خوار و خفیف کند و به حضیض بکشاند . رستم نماد آرمان ها وآرزوهای ملت است و رستم چاره ای جز این ندارد که از این نام پرآوازه دفاع کند هرچند عاقبت شومی داشته باشد. اما چرا رستم به دست اسفندیاری که رویین تن بود و جوان و دارای فره ی ایزدی(؟) کشته نمی شود. این پرسش برای ما  ایرانیان که با شاهنامه و نماد های آن آشناییم هرگز شگفت آور نیست چرا که معتقدیم پشت پهلوانی که روح یک ملت در آن جاریست هرگز نباید بر خاک ساییده شود.  در باب فره ی ایزدی باید بگویم همان دم که اسفندیار بیدادِجنگ با رستم را پذیرفت فره ی ایزدی هم از او گسست همان طور که جمشید را رها کرد و«جهان پیش چشم اندرش تیره گشت» چراکه فره ی ایزدی مدافع نیکی وعدل و داد است. برخی مرگ اسفندیار را ناعادلانه و به کمک نیروی فرازمینی سیمرغ می دانند. بله سیمرغ که مدافع ومحافظ خانواده ی زال بوده به کمک او شتافت امّا آیا اسفندیار از نیروهای فرا زمینی بی بهره بود؟ اسفندیار هم رویین تن بود وترسی از گرز و شمشیر رستم نداشت و بی گزند می ماند ولی رستم باتنی زخمی و کوفته از ضربات سنگین اسفندیار چاره ای جز استمداد از نیروی یزدان را ندارد ؛ پس با کمک سیمرغ است که می تواند جنگی برابر بین دو پهلوان صورت گیرد. جنگ رستم و اسفندیار تنها جنگی است که بین نیکی وبدی صورت نمی گیرد جنگ میان دو پهلوان محبوبی است که هر یک خدمات ارزنده ای به ایران کرده اند و هم از این روی است که این تراژدی پر آب چشم  را خلق می کند.  

نتیجه:

در پس پشت تمام شخصیت ها و وقایع شاهنامه رازهایی نهفته است که با هر خوانش والتذاذ از پیچیدگی روح بزرگ پهلوانان شاهنامه به آنها پی می بریم و به همین خاطر است که هرگز این کتاب پر رمز و راز و آکنده از اندرز ، برای نسل بشرکهنه نمی شود و این است راز جاودانگی شاهنامه وآفریننده ی بزرگش.